تبليغاتX
*~**~**~*دختري از ماه*~**~**~*
*~**~**~*دختري از ماه*~**~**~*

ادامه مطلب
+ نوشته شده در 88/08/14ساعت 22:32 توسط ایدا

 

 

afshin

 

وقتی به یاد خاطرات شیرین با تو بودن می افتم

وقتی درون افکار مشوشم  لحظات با تو بودن را مرور می کنم

اضطراب عجیبی سراغم می اید و

دیگر به هیچ چیز و هیچ کس نمی توانم بیاندیشم جز تو

مثل حال و دیروز و فردا

خاطرات با تو بودن مدام از جلو دیدگان می ایند و میروند

و من میمانم و دلتنگی هایم برای تو

چشمانم پر از اشک میشود و من بی خبر از دلتنگی های چشمانم

حس عجیبی در من میخواهد فریاد بکشد

قلبم به سرعت میتپد دیگر جای این دل پریشان در سینه من نیست

بی تابی این دل از دوری توست و من بی خبر از پر پر شدنش برای تو

اشکهایم اجازه نوشتن نمیدهند و من بی اختیار مینویسم

برای تو برای ارامش خود

میخواهم بال بگشایم و پرواز کنم بسوی تو

بسوی همه شادی هایی که تو برایم به ارمغان اوردی

اعتراف سختی است اگر با تمام وجودم فریاد زنم

به اندازه همه برگهای خزان زده پاییزی دوستت دارم

 

 

+ نوشته شده در 88/08/09ساعت 16:23 توسط ایدا |

 

 

ayda

 

کاغذهای سفید

و

 واژگان بی معنی

شعری نانوشته

قلمی که مینویسد و به هیچ نمی اندیشد

همه چیز میدانم و هیچ نمی دانم

مینویسم و خط میزنم

می گریم

ارام و اهسته

میخندم

بلند و رسا

چون دیوانگانی عاقل

نگاه پر فروغ و نافذم را درون ایینه می جویم

و

نگاهی سرد و بی روح می یابم

چه بر سر من امده؟

جرم من چیست که تاوانش اینهمه تنهایست

 

 

+ نوشته شده در 88/06/14ساعت 23:33 توسط ایدا

 

 

 امشب اسمان سرخ است                  

 همچون                                             ایدا

چشمان سرد و بی روح من              

بار الهی

دیریست  ظلمت شب

 در پی تسخیر من است

و من در پی دیدار توام

سر گشته و حیران

بدنبال نشانی از تو

هر چه جستم از تو

پیش از هر نشانی خود را یافتم!

گفته اند تو گنهکاران را

در حسرت دیدار رها میسازی

بار الهی

شکایتم را از خود

نزد دادگاه تو خواهم اورد

و من تن به حکم تو خواهم داد

بار الهی

مرا از این زندان

زندان جسم و جان رها ساز

و به حکم عدل الهی

ازادی مرگ را نصیبم کن

 

 

+ نوشته شده در 88/02/04ساعت 10:57 توسط ایدا |

 

صداي تيک تاک عقربه هاي ساعت                         ayda
لحظه هاي دير گذر همراه با  درد و رنج
زندگي در مرداب
سکوت بي پايان شب
و شايد طلوع خورشيد
تنها روزنه اميد
گريه هاي ان دخترک تنها
نا اميد و اميدوار
سرگشته و حيران ميان دوراهي
دروغ و صداقت
دروغ به بهاي خوشبختي
و
صداقت به بهاي تباهي
به اسارت برده ميشود
ارزوهاي ان دخترک رنج کشيده
و در هجوم قوانين پليد زندگي
ان دخترک محکوم است به تنهايي
و من
نظاره گر اين بازي شوم سرنوشتم
و تنها مبارز براي ازادي ان دخترک
و تو
سرنوشت ساز زندگي خود...

 

 

+ نوشته شده در 88/01/23ساعت 16:8 توسط ایدا

 

ayda


از ديار نيرنگ و ريا
اما با جنسي متفاوت از گرگهاي انسان نماي ديارم
متنفر از دروغ و پليدي
 همگام با صداقت و مهربانی
 براي زيبايي قلبم
گرگهاي بسياري دندان طمع تيز کرده اند
تاريکي جسمم سايه بر روشنايي روحم انداخته


اين منم ايدا
عشق برايم مقدس و ستودني ست
وجودم سرشار از محبت و احساس پاک است
و همه اينها نثار کسي
که
فرياد سکوتم را بشنود
و...
هم اواز  با فرياد خاموشم شود
گويي در ديار من همه ناشنوا هستند
و شايد من
زباني براي فرياد ندارم
چه ميگويم؟؟؟
مگر سکوت فرياد ميزند؟
مگر کسي هم اواز با فريادي خاموش ميشود؟؟
گويند سرشت ادمي عشق و محبت است
چرا ادمهاي ديار من سرشت خود را انکار ميکنند؟
مگر غير از اين است که من  تو او
در اين دنيا ميهمان وجودي هستيم که محبت بي دريغش را نثار ما کرده 
تا شايد ما نيز از ان مهربان
محبت و عشق ورزيدن بياموزيم


اين منم ايدا
به چشمانم نگاه کنيد
اثري از دروغ و ريا ميبينيد؟
پس چرا متهم به دروغگويي هستم؟
در دادگاه ديار من
من و امثال من محکوم به اعدامند
فرهنگ بي فرهنگ ديار من
شرافت و زيبايي را
فقط در ظاهر انسانها ميبينند و بس
ان قرباني ...
همان قرباني بي رحمي و بي عدالتي ديار من
همان قرباني که ديارم برايش سرنوشتي شوم را رقم زده
حق زندگي کردن عشق ورزيدن و دوست داشتن را ندارد
و بايد سرنوشتش را با تنهايي خويش تقسيم کند
و شايد
من نيز يک قرباني ام
و در بهشت کاذب ديارم يک زنداني
اري من يک قرباني ام
اين منم ايدا


 

+ نوشته شده در 87/12/15ساعت 10:30 توسط ایدا |

 

 

خانومها و اقایان محترم!!!

نوشته برای یک فاحشه نوشته خودم نیست کشتین منو  متن رو تا اخر بخونید بعد قضاوت کنید

 فقط پاراگرافی از متن ماله خودمه

اخه اگه متن مال خودم بود

به قول بعضی ها با خودم کلنجار نمیرفتم که توو وبلاگم بنویسمش!!!

 

 

+ نوشته شده در 87/12/12ساعت 21:24 توسط ایدا

 

 

مینویسم از خاطرات مرده 

خاطراتی که دیریست دفنشان کردم

کودکی و شادی هایم

نوجوانی و ارزوهایم

جوانی و....

خاطرات مرده

افکار پریشان و مشوش

تلخی لحظات دیرگذر عمر

دلتنگی ها و.....

شنیدن زیباترین دروغها از....

و...

اشکهای زشت من

دیگر به هیچ نمی اندیشم

جز ازادی و تنهایی

و شاید مرگ

 

+ نوشته شده در 87/12/07ساعت 0:49 توسط ایدا |

 

                         ayda

 

تعجب کردی!؟... میدانم در کسوت مردان آبرومند، اندیشیدن به تو رسم نیست،
 و گفتن از تو ننگ است! اما میخواهم برایت بنویسم
شنیده ام، تن می فروشی، برای لقمه نان! چه گناه کبیره ای…
! میدانم که میدانی همه ترا پلید می دانند، من هم مانند همه ام
راستی روسپی! از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون می زند !!
اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است !
مگر هردواز یک تن نیست؟ مگر هر دو جسم فروشی نیست؟
تن در برابر نان ننگ است؟!
شنیده ام تنت را در اختیار عشقت قرار داده ای تا ارام بگیرد این نیز گناه کبیره است
می دانی چرا؟
چون تو عاشق هستی و دنبال عشق جاودانه ولی او در پی هوس
در دیار من بسیارند پسران و مردانی که دم از عشق می زنند
 ولی در اصل بدنبال هوس خویش هستند و در اخر تو را مانند زباله دور می اندازند
بفروش ! تنت را حراج کن…  در دیارم کسانی را دیدم که دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان
شرفت را شکر که اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین
شنیده ام روزه میگیری،
غسل میکنی،
نماز میخوانی،
رمضان بعد از افطار کار می کنی،
محرم تعطیلی.
من از آن میترسم که روزی با ظاهری عالمانه، جمعه بازار دین خدا را براه کنم، زهد را بساط کنم، غسل هم نکنم،
 پیش از افطار و پس از افطار مشغول باشم، محرم هم تعطیل نکنم!

فاحشه!!!… دعایم کن.....

 

 

خیلی با خودم کلنجار رفتم که این رو تو وبم بگذارم یا نه

واسه همین  اونو چند بار خوندم و فکر کردم

مگر متنی عاشقانه تر و عارفانه تر از این هم وجود داره؟!

+ نوشته شده در 87/12/01ساعت 19:1 توسط ایدا |

 

در این دنیای غریب                ayda

با سرنوشتی شوم

قدم در جاده بی انتهای تنهایی گذاشته ام

بی هم دم بی همنفس

ازارم میدهد حسرت گذشته

حسرت لحظه ای شاد زیستن

وجود سرد و خسته ام در انتظار مرگ

کاش هم اغوش خاک سرد وتاریک میشدم

خاک مرا به اوج ارامش و لذت میرساند

در انتظار تولدی دوباره

در اغوش خاک ارام میگیرم

گویی من نیز جزیی از خاکم

 

+ نوشته شده در 87/11/16ساعت 22:9 توسط ایدا |